۵۴۶ –
سُپور = شپور، رفتگرِ شهرداری
۵۴۷ –
نَنَه مُردو = ننه + مُرده + واوِ شناسايی "معرفه"، اين تركيب بارِ
ترحم در بر دارد
۵۴۸ –
جُلُش = منظور لباسش هست / نگاه كنيد به: ۲
۵۴۹ –
شِرِنْده = لباسِ پاره پوره، پارچهی مندرس و بی بها. پاره پاره "صفت
لباس" "واژه ها، ۳۷۲" / پاره پاره "داراب، ۱۷۲" / "نيّر، ۵۱"
۵۵۰ –
ای شِرِنْدو كه ميدن میكُنَه تِ بَر = اين لباسِ پاره پوره ای كه
میدهند و او به تن میكند
۵۵۱ –
لَتَه كوف نَماخا بِری لَی دنده = لَتَه كوف نمیخواهد برای لای دنده.
يكی از پيشه هايی كه درگذشته و پيش از وارد شدنِ لاستيك، رونقِ بسيار
داشت، شغلِ لته كوفی و شيوه كَشی بود. زيرا برای تهيه ی گيوه بايد
از شيوه استفاده كرد و شيوه هم از پارچه های فرسوده كه با مُشته
میكوبيدند و دنده نام داشت، درست میكردند. شاعر در اينجا با طنزِ
گزنده ای میگويد حتی اين پارچه يا لباسی كه به سپوران میدادند آن قدر
بی ارزش بود كه لته كوف هم از پذيرفتنِ آن خودداری میكرد.
۵۵۲ –
بندی ديگر: به سپورانِ بَلَد كن تو نظر / به سَر و پا و لباسُش
بِنِگر / پُزشان از پُزِ من هست بَتَر / با وجودی كه لباسِ بنده /
نتوان كوفت برایِ دنده
۵۵۳ –
نگاه كنيد به: ۹۶
۵۵۴ –
لِت = پاره، لَخت "طع، ۱۰۳۱" / قسمت، نيمه "جهرم، ۳۲۸" / تكه "اَهِل،
۱۴۴" / تكه ای، قسمتی، جزيی، پاره ای، گوشه ای "شيراز، ۱۴۰" /
"زرقان، ۱۰۱" / "دهخدا، ۱۷۳۱۶" / "حكمت، ۲۷۶"
۵۵۵ –
مَلِكی ش شِرّ و وِر و لِت و پِتَه = گيوه اش پاره پوره و نصف و نيم
است
۵۵۶ –
تِرِشَه = تيريشه، پاره ها و نوارهای باريك پارچه و لباس را گويند
"واژه ها، ۱۷۳" / "شيراز، ۵۵" تيريش "نيّر، ۲۹" / تِريشه = باريكه ی
بلندی از چوب و پارچه و پوست يا امثالِ آن "كتاب كوچه، ج ۳۰۳ ۹" /
تيرشه، تكه پارچه ی بريده شده، دَمِ قيچی "فرهنگ مردم زرقان، ص ۴۹" /
تيريشه = نوار باريك پارچه "جهرم، ۲۹۰" / "فرهنگ، ۲۰۱" / تيريز "طع،
۳۳۳" / تريش "دهخدا، ۵۸۶۱" / تِرِشَه = تريش = پاره، تكه ی "پارچه و
مانندِ آن" "دشتستانی، ۴۸" / / تیريش، پارچه ی كهنه "سروستان، ۵۸۳" /
تِرشَه = دَمِ قيچی، تكه های كوچكِ پارچه "به گويشِ زردشتيان يزد و
كرمان = تِريشه" "كيانی، ۱۹۵"
۵۵۷ –
باب = اندازه درخور و شايسته "كتابِ كوچه، ج ۵۴ ۴"
۵۵۸ –
خَلَنْگای = خَلَنْگ های / خَلَنْگ = جوجه ی ماده ی مرغ كه به
هنگامِ تخمگذاری اش نزديك میشود / جوجه ی ماده "فسا، ۱۲۲" / جوجه
مرغی كه پرهای رنگين دارد "جهرم، ۲۹۸" / جوجه مرغی كه از حالتِ جوجگی
خارج شده ولی هنوز به اندازهی مرغِ بالغ رشد نكرده، جوجه ی دو ماهه
"زرقان، ۶۰" / جوجه ی مرغ "سروستان، ۵۸۶" / جوجه ی مرغ و خروس كه
نزديك به بالغ شدن باشد "شيراز، ۷۶"
۵۵۹ –
تِرِشَه ش بابِ خَلَنْگای پا پِتَه = تكه پارچه هايش به دردِ مرغ
های تازه به خاگ آمده میخورد
۵۶۰ –
خَرِ پَنْجی = خَرِ شخصی به نامِ پنجعلی
۵۶۱ –
مُدوم = مداوم، دائماً
۵۶۲ –
چون خَرِ پَنْجی همه ش اَ زيرِ قِطَه = مانندِ خَرِ پنجعلی همه ش به
زير بار است
۵۶۳ –
لَق = / لَقوه = ضعيف، نزار، ناتوان "شيراز، ۱۴۱" / ... يك ساعت لقوه و
فالج و سكته افتاد وی را "ابوالفضلِ بيهقی" / "طع، ۱۰۳۸" / "دهخدا،
۱۷۴۱۶" / سست، لرزان "سروستان، ۵۹۹" / "نيّر، ۶۶" / اوراق "زرقان، ۱۰۲"
/ بیحس، سست "حكمت، ۳۶۹"
۵۶۴ –
لِمارْگ lemہrg= ناتوان، ريزنقش، لاغر و مُردنی / لِمارك = لِجمار =
آدمِ باريك اندام و لاغر "جهرم، ۳۲۸" / لِمار = لاغر، باريك اندام
"سروستان، ۵۹۹" / "به گويشِ زردشتيان يزد و كرمان = لِخارت" "كيانی،
۲۰۷" / لاغر "حكمت، ۲۱۳"
۵۶۵ –
زِكاتی = در دهات و ايلات كه پای بست زكات دادن هستند هرچه گوسفند
بيمار و لاغر و مردنی است برای اين كار اختصاص میدهند و آن را زكاتی
نامند. به طورِ كنايه و از راه تشبيه به آدم بی ريخت و بدتركيب و لاغر
و بيمار هم از راه تحقير زكاتی گويند "واژه ها، ۳۲۳"
۵۶۶ –
قَزاقای لَقِ لِمارْگِ زِكاتی = قزاق های لاغر و مردنی و زردنبو و
محتاج
۵۶۷ –
به خدا گُی نبودن بُوآ ایذاتی = به خدا گاهی بابا اينگونه نبودند
۵۶۸ –
ليس = ليست، سندِ حقوق
۵۶۹ –
جِنْدَك = مسكوكِ مسين كوچك كه نصفِ نيم پول قيمت
داشت"قاجاريه""معين،۱۲۴۵"/نوعی پولِ سياه بوده است، نيم
پول،پَشيز"واژهها،۱۸۸"/پولِ سياهِ كوچك"آموزگار، ۲۰۴"
۵۷۰ –
حقوق، جيره ومواجب
۵۷۱ –
نَپَه = نه پس؟، پس آيا؟ / نَپَه = نه پس، بنابراين "داراب، ۱۷۹" /
نه پس، بارها، بعضی اوقات "سروستان، ۶۰۱" / در اين صورت "شيراز، ۱۵۳" /
"زرقان، ۱۰۹"
۵۷۲ –
كيس = كيست
۵۷۳ –
شَه گفتن سوپور = به او گفتند سپور
۵۷۴ –
زود شَه دَر كُن تا بِرَه پاكَن و بوشور = هر چه زودتر اخراجش كنی تا
به كوه برود و كارهای درخت از قبيلِ پاكن و سرِ رَز برداشتن برود به
استفاده اش هست
۵۷۵ –
همه شون چُرتی ان و شيره كَشَن = همه اشان يا چرت میزنند يا پایِ
كشيدنِ شيره و ترياك هستند
۵۷۶ –
پَسَه پَهن = تنبل، بی خيال، كسی كه كارِ امروز را به فردا فكند /
پَسَه pasa = "پارسی باستان pasہ = در پشت" پشت و كفل، پسه بالا
انداختن = بی اعتنايی و بی احترامی به كسی كردن "جهرم، ۲۸۲"
۵۷۷ –
لِيم = كسی كه موس موس میكند و دلش میخواهد سربارِ ديگران باشد / آدمِ
سست عنصر، اشخاصِ غيرِ چابك و سست "واژهها، ۵۵۶" / آهسته، يواش، آرام
"نيّر، ۶۶" / موذی، زيرك، هوشيار "زرقان، ۱۰۴" / آدمِ شكمو، شُل و ول
"به گويشِ زردشتيانِ يزد و كرمان = لِم" "كيانی، ۲۰۷"
۵۷۸ –
لَشَن = لش هستند، بخور و بخواب و انگل و تنپروراند / نك: ۵۹
۵۷۹ –
پاگيره = پرونده، دفتر و دستك، مَهرنامه، نوشته، سند
۵۸۰ –
نِشينِ اَنْجُمَنَم تَر میكنن = دَم و دودِ انجمن را هم میبينند و
قسمتی از آنچه را كه از مردم گرفته اند به آنها هم میدهند
۵۸۱ –
نَغَلَنْجَه = از جا دَر نرود
۵۸۲ –
پُلَه pola= پُل / پل مانند، سوراخِ ريزِ ديوار برای گذشتنِ آب
"آموزگار، ۱۳۵"
۵۸۳ –
گِرا = روشن "داراب، ۱۷۵" / "سروستان، ۵۹۶" / گِرا كردن = گيرا كردن،
روشن كردن، افروختنِ آتش "جهرم، ۳۲۴"
۵۸۴ –
چشمها خيره و گشاد شد و چراغی روشن نشد
۵۸۵ –
نفتو = نفت + واوِ شناسايی"معرفه"
۵۸۶ –
ديگر: آنهم افروخته گردد گَه گَه / از شبِ بيست و نُه تا سَرِ مَه
۵۸۷ –
دِگَه امروز تَش و بَرقُهَ همه جاس = ديگر امروز روشنايی و برق در همه
جایِ دنيا هست
۵۸۸ –
دو س تا چوغ و دَكَلِ تو كَلْ و كوچاس = دستِ كم دو سه تا چوبِ برق و
دكل تو كوچه ها هست
۵۹۰ –
هیجا = هيچ جا
۵۹۱ –
خفه دونی = مُراد ايرانِ زمانِ شاه است
۵۹۲ –
اِذبار = ادبار
۵۹۳ –
مَه ميگَه = به من میگويد
۵۹۴ –
يیچی = يك چيزی
۵۹۵ –
خَريدَیم = خريده ايم
۵۹۶ –
گوشِخری = پولی كه شاگردِ باغبان پس از فروشِ ميوه ازخريدار، از هر
بارِالاغ مبلغِ معينی دريافت میدارد. انعام در مقابلِ هر بارِ الاغ
"جهرم، ۳۲۶"
۵۹۷ –
پولِ گوشِخَری = اسكناسهای بزرگ
۵۹۸ –
گاسَه = شايد / به معنی شايد و ممكن است میباشد "تحريف و تخفيف گاه
است" "واژه ها، ۴۹۹" / گاس gہs = "پهلوی گاس" شايد، احتمال دارد
"جهرم، ۳۲۳" / شايد هم "زرقان، ۹۶" / گاسُم = شايد "داراب، ۱۷۵" /
بلكه، شايد "سروستان، ۵۹۶" وقتی، هنگامی، محتمل است، ممكن است "شيراز،
۱۳۱" / گاس. گاسابنار از واژه ی اوستايی گاتو gہto به معنی گاه و
هنگام آمده است. "گاه شماری و جشن های ايران باستان، هاشم رضی، ۴۴" /
...و چنين گويند كه گاثه قديمی ترين قسمتِ اوستا است. فرنگيان آن را
گاتهه يا گاتا نويسند و گاثه خوانند. تلفظ درستِ گاثه در زبانِ پهلوی
گاس شد. "سبك شناسی، ملك الشعرا بهار، ص ۸" / گاسم = شايد هم "نيّر،
۶۳"